درشبهاي عمر
همدمی درد آشنا تا راز دل گوييم نيست
از لبان مهربانش کام دل جوييم نيست
خنده ی پاييز آتش ريخت در جان بهار
جرأتی تا در گلستانی، گلی بوييم نيست
بعد از اين شعر پريشانی است بر لبهای من
سايه ی سرویّ و جامیّ و لب جوييم نيست
ای دلم! از سينه برون رو که در شبهای عمر
تا به بند آرم ترا زنجير گيسوييم نيست
خسته ام من، خسته از ديوانه بازی های دل
پای شوقی تا که راه عشق را پوييم نيست
نظرات شما عزیزان: